|
|
1-حجت الاسلام والمسلمين محسن قرائتى : هشدار امام صادق(ع) درباره توجيه گناه 3-به مناسبت گراميداشت سالروز رحلت آيت الله تبريزى : ادب حضور در مجلس عزاى اهل بيت (عليهم السلام ) |
|
حجت الاسلام والمسلمين محسن قرائتي هشدار امام صادق(ع) در باره توجيه گناه بدتر از گناه، توجيه گناه و دليل تراشي براي آن است. مي توان گفت توجيه گناه يك نوع كلاه برداري ديني است. خداوند در قرآن مي فرمايد: «بل الانسان علي نفسه بصيره و لو ألقي معاذيره؛ بلكه انسان، خودش بر وضع خود آگاه است، هر چند در ظاهر براي خود، عذرهايي بتراشد.» (قيامت:14 و 15) يعني محكمه وجدان، گنهكار را به دورويي و نيرنگ، محكوم مي كند. توجيه گناه، گناه را عادي و جامعه را به انجام آن تشويق مي كند و زشت را زيبا جلوه مي دهد، توجيه گناه همان عذر بدتر از گناه است. هيچ گناهي به سنگيني «توجيه گناه» نيست، زيرا گنهكار معترف، غالباً در فكر توبه است، ولي توجيه گر در فكر سرپوش نهادن بر گناه است كه نه تنها در صراط توبه نيست، بلكه او را در گناه جري تر مي كند. توجيه گناه يك بيماري و يك بلاي عمومي است كه به صورت هاي مختلف جلوه كرده و خواص و عوام را از صراط مستقيم، منحرف مي كند و خطر بزرگ آن، اين است كه راه هاي اصلاح را به روي گنهكار مي بندد و گاه واقعيت ها را در نظر او مسخ و دگرگون مي سازد. مثلاً ترس خود را با توجيه احتياط و ضعف نفس خود را با توجيه حيا و حرص خود را به عنوان لزوم تأمين زندگي و تن پروري و كوتاهي هاي خود را به عنوان قضا و قدر توجيه مي كند و به راستي چه مصيبت و دردي رنج آورتر از اينكه انسان با تحريف مفاهيم ارزشمند اسلام با دست خود راه نجات را به روي خود ببندد؟! توجيه گناه در حقيقت سرپوش گذاشتن روي گناه است، تا گناه را به راحتي و بدون مانعي انجام دهد مانند اينكه براي رسيدن به هدف شوم خود به شخصي رشوه مي دهد و نام آن را هديه مي گذارد. امام باقر(ع) فرمود: روزي پيامبر اكرم(ص) در بازار مدينه عبور مي كرد، شخصي را ديد كه ميوه يا خرما مي فروشد، به او فرمود: به به، چه ميوه هاي خوب و عالي. در همين لحظه خداوند به آن حضرت وحي كرد: «زيرش را ببين.» پيامبر(ص) دست در درون آن گذارد و مقداري از آن را بيرون آورد كه بسيار پست بود، به صاحب آن كالا فرمود: «ما اراك الا و قد جمعت خيانه و غشاً ل لمسلمين؛ نمي بينم تو را جز اينكه، خيانت و فريب براي مسلمانان جمع كرده اي.» برخورد امام صادق(ع) با يك توجيه گر امام صادق(ع) درباره «هدايت و صراط مستقيم» سخن مي گفت، تا اينكه فرمود: كسي كه از هوس هاي نفساني پيروي كند و خودرأي باشد، همچون آن شخص است كه شنيدم افراد تهي مغز و نادان به او احترام شاياني مي كنند و از فضايل او مي گويند، آنقدر از فضايل او گفتند كه مشتاق ديدار او شدم، تصميم گرفتم كه به طور ناشناس او را از نزديك ببينم و كارهايش را بسنجم و به درجات عالي مقام معنوي او آگاه شوم. به دنبال او رفتم، از دور ديدم جمعيت بسياري از عوام جاهل و خشك مغز به او مجذوب و خيره شده اند، سر و صورتم را پوشاندم كه كسي مرا نشناسد، نزديك او رفتم و كاملاً رفتار مردم و آن شخص را تحت نظر گرفتم، ديدم آن شخص همواره با نيرنگ هاي خود آن عوام را مي فريبد. تا اينكه او از مردم جدا شد و مردم هم پراكنده شدند و دنبال كار خود رفتند. ولي من به صورت ناشناس به دنبال آن شخص فريبكار حركت كردم و او را تحت نظر گرفتم، ديدم به يك نانوايي رسيد، نانوا را غافل كرد و دو عدد نان برداشت، با خود گفتم شايد آن دو نان را خريداري كرد. سپس از آنجا گذشت و به انار فروشي رسيد و او را سرگرم حرف هاي خود كرد وقتي كه او غافل شد، دو عدد انار دزديد. من از اين كار او تعجب كردم، در عين حال گفتم شايد آن دو انار را خريده باشد، ولي با خود گفتم: منظورش از اين كار چيست؟ او از آنجا رفت و من به دنبالش، به طوري كه نفهمد رفتم. ديدم او به بيماري رسيد دو نان و دو انار را نزد او گذاشت و از آنجا رفت و من هم به دنبالش حركت كردم تا اينكه ديدم او در بيابان به يك آلونك وارد شد. نزد او رفتم و به او گفتم: اي بنده خدا! آوازه تو را شنيدم مردم از تو تعريف مي كردند، مشتاق ديدارت شدم امروز تو را يافتم و تحت نظر گرفتم، ولي كارهايي از تو ديدم كه قلبم را پريشان كرد، سوالي دارم، جوابش را بده، بلكه قلبم آرام گيرد. گفت: سوال تو چيست؟ گفتم: ديدم به نانوايي رفتي و دو نان برداشتي و سپس به انار فروشي رفتي و دو عدد انار دزديدي!! به من گفت: پيش از هر چيز بگو بدانم تو كيستي؟ گفتم: يكي از فرزندان آدم(ع) و از امت رسول خدا(ص) هستم. گفت: توضيح بده كه تو كيستي؟ و از كدام خاندان هستي؟ گفتم: مردي از خاندان نبوت هستم؟ گفت: در كجا سكونت داري. گفتم: در مدينه. گفت: شايد تو همان جعفربن محمد باشي؟ گفتم: آري. معترضانه به من گفت: حسب و نسب و بستگي تو به خاندان نبوت، هيچ سودي به حال تو نخواهد داشت، چرا كه علم به معارف جد و پدرت را ترك كرده اي و آنچه را كه لازم است ستوده شود، به آن ناآگاه مي باشي. گفتم: آن چيست (كه به آن جاهل هستم و بي احترامي كرده ام؟) گفت: آن، قرآن كتاب خداست. گفتم: به كجاي قرآن ناآگاهم؟! گفت: توجه به اين آيه نداري كه خداوند مي فرمايد: «من جاء بالحسنه فله عشر امثال ها، و من جاء بالسيئه فلا يجزي الامثلها؛ هر كس كار نيكي بياورد ده برابر آن پاداش خواهد داشت و هر كس كار بدي بياورد جز به مقدار آن كيفر نخواهد ديد.» (انعام:162) من دو عدد نان و دو عدد انار دزدي كردم مطابق اين آيه جمعاً چهار گناه انجام دادم و وقتي آن نان و انارها را به فقير صدقه دادم، براي هر صدقه ده پاداش به من مي رسد، بنابراين چهل پاداش به من رسيد، چهار گناه را از چهل كم مي كنم، 36 ثواب براي من خواهد ماند! امام صادق(ع) مي فرمايد: وقتي كه اين سخن را از او شنيدم، گفتم: «ثكلتك امك انت الجاهل بكتاب الله، اما سمعت انه عزوجل يقول: انما يتقبل الله من المتقين(مائده:31)؛ مادرت به عزايت بنشيند، اين تو هستي كه به دستورات قرآن جاهل هستي، آيا نشنيده اي كه خداوند در قرآن مي فرمايد: بي گمان خداوند، عمل افراد پرهيزكار را مي پذيرد.» آن طور كه تو توجيه مي كني درست نيست، بلكه حقيقت اين است كه تو دو نان و دو انار دزديدي، جمعاً چهار گناه كردي و آنها را بدون اجازه صاحبش صدقه دادي. چهار گناه ديگر كردي و در مجموع مرتكب هشت گناه شدي بي آنكه چهل پاداش به تو برسد و طلبكار 36 پاداش از خدا باشي! امام صادق(ع) مي فرمايد: وقتي اين سخن را به او گفتم او هاج و واج و سردرگم شد و مرا مي نگريست، سپس از او جدا شدم. آنگاه امام صادق(ع) فرمود: «بمثل هذا التاويل القبيح المستكره يَضِلونَ و يُضِلون...؛ به مانند اين گونه توجيه هاي زشت و ناپسند، مردم را گمراه مي كنند و خود گمراه مي شوند.» سپس مثال ديگري از اين نوع توجيهات آورد، در مورد غلط اندازي معاويه درباره قتل عمار ياسر كه گفت: علي(ع) او را كشته نه من، زيرا علي(ع) او را به ميدان فرستاده است، ولي حضرت علي(ع) جوابش را داد كه اگر اين سخن معاويه درست باشد، بايد بگوييم پيامبر(ص) حمزه را كشت، زيرا رسول خدا حمزه را به ميدان جنگ فرستاد. (معاني الاخبار صدوق: 35- 33) از اين جريان عجيب، چند مطلب به دست مي آيد: يك- گاهي توجيهات به قدري خطرناك است كه حتي انسان را به وادي تفسير به رأي و دستبرد به كتاب خدا، مي كشاند، به گونه اي كه قرآن در دست توجيه گر جاهل و بي فرهنگ، همچون موم يا خميري مي شود كه به دلخواه خود، هرگونه خواست، آن را درمي آورد و امام صادق(ع) با بيان خود، هشدار داد و اعلام خطر كرد كه مبادا افراد كج فهم به اين وادي وارد شوند. دو- از عنوان افشاگري نبايد سوء استفاده شود، ولي جريان فوق يكي از مواردي است كه افشاگري لازم است و امام صادق(ع) آن مرد كج انديش و منحرف را افشا كرد و انحرافات او را برملا ساخت تا مردم فريب او را نخورند. حتي در پايان اين توصيه را كرد و فرمود: «طوبي للذين هم كما قال رسول الله يحمل هذا العلم من كل خلف عدوله و ينفون عنه تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين؛ خوشا به حال آن كساني كه در راستاي سخن رسول خدا(ص) قدم بر مي دارند كه حضرت در شأن آنها فرمود: علم دين را از افراد عادل و مطمئن از گذشتگان، در بر مي گيرند و به وسيله آن علم امور تحريف شده گزافه گويان و نسبت هاي نارواي باطل گرايان و بافته هاي خود درآورده نادانان را از خود (وجامعه) دور مي سازند.» اين روش امام صادق(ع) و بيان رسول خدا(ص) حاكي از آن است كه بايد در مورد منحرفان و بدعت گذاران افشاگري كرد، به عبارت روشن تر آنها كه در جامعه، داراي موقعيتي هستند كه هدايت و ضلالت شان در جامعه اثر مي گذارد، اگر به گمراهي رفتند، بايد با افشاگري به مبارزه فرهنگي با آنها پرداخت. به عنوان مثال كسي كه شراب مي خورد و پشت فرمان اتوبوس مي نشيند، بايد او را افشا كرد، زيرا مسافران در خطر هستند و او با جان مسافران بازي مي كند و كار او در رابطه با جامعه است ولي اگر كسي مخفيانه در خانه خود شراب خورد، به نام افشاگري جايز نيست كه آبروي او را بريزيم. ¤ منبع: كتاب گناه شناسي، صفحه 177 تا 181 آيينه خواص ابوموسي اشعري-10فتح شوشتر و كشف جسد دانيال نبي سخن در فتح شوشتر توسط مسلمين بود كه فرماندهي آن را ابوموسي به عهده داشت. ابن اثير مي نويسد: «چون عده اي به درون شهر شدند، تكبير گفتند و مسلمانان نيز از بيرون بانگ برآوردند و درها را گشودند و شهر را تسخير نمودند.» اما در اين گيرودار، هرمزان كه طعمه خيانت يكي از هموطنان خويش شده بود، با عده اي از ياران خود فرار كرد و در قلعه اي كه درون شهر بود پناه گرفت. ابوموسي وي را در قلعه به محاصره انداخت، تا آذوقه او تمام شود. چون عرصه بر هرمزان تنگ شد، خود را تسليم كرد و شرط گذاشت كه حكم با عمر باشد و هر چه خواست درباره من انجام دهد. پس از آنكه مسلمانان شرط هرمزان را پذيرفتند، او تسليم و به نزد عمر فرستاده شد. هنگامي كه هرمزان را نزد عمر بردند، عمر خواست او را بكشد. ولي در اين هنگام، هرمزان آب خواست و چون به او آب دادند از عمر خواست، تا آن آب را ننوشيده، او را نكشند. عمر پذيرفت، هرمزان آب را به زمين ريخت. عمر گفت: بار ديگر آب بياوريد. هرمزان گفت: مرا امان دادي. عمر گفت: دروغ مي گويي. انس بن مالك به ميان آمد و گفت: راست مي گويد، تو او را امان دادي. اطرافيان نيز گفته هرمز را تصديق كردند. در اين هنگام عمر رو به هرمزان كرد و گفت: مرا فريفتي، به خدا فريفته نشوم، بلكه بايد اسلام آوري وگرنه تو را مي كشم. هرمزان اسلام آورد، در مدينه اقامت گزيد و عمر در آن شهر به او خانه اي داد. گفته شده است آخرالامر او را به علي(ع) بخشيدند و ايشان نيز او را آزاد كرد. داستان ديگري كه در جريان فتح شوشتر ذكر مي كنند، مسئله پيدا شدن جسد دانيال نبي در اين شهر است. وقتي ابوموسي اشعري شوشتر را فتح كرد، جسدي همراه با كيسه اي پول در حوض آبي كه از مس ساخته شده بود پيدا كرد. وقتي علت اين امر را از مردم جويا شد، آنها پاسخ دادند، هركسي كه محتاج مي شود، به اندازه نياز خود از آنها برمي دارد و چون مشكل وي رفع شد، پول را بر مي گرداند. اگر كسي قرض خود را ادا نكند، مريض مي شود. ثعلبي آورده است كه در هنگامه فتح شوش، ابوموسي اشعري به اتاقي رسيد كه مردم به آن احترام مي گذاشتند، ابوموسي از اهالي پرسيد در آن اتاق چيست؟ اهالي گفتند كه در آن چيزي نيست، ابوموسي امر كرد و قفل را شكستند و داخل شد و مشاهده كرد كه مردي قد بلند در آنجا آرميده است. ابوموسي سوال كرد اين مرد كيست؟ گفتند: اين مرد در عراق بوده و هنگامي كه باران نمي آمد. به وسيله او باران طلب مي كردند. در قحط سالي او را از آنان طلب كرديم و در برابر آن پنجاه مرد به عنوان رهن به آنها داديم و او را باز نگردانديم تا اينكه در نزد ما مرگش فرا رسيد. ابوموسي نامه اي به عمر نوشت و از اين مرد سوال كرد. عمر بزرگان صحابه را جمع كرد، اما هيچ كدام ندانستند كه وي كيست، تا اينكه علي بن ابي طالب(ع) فرمود: اين دانيال حكيم است و او نبي در زمان بخت النصر و پادشاهان بعد از وي بود و داستان او را از اول تا هنگام وفاتش براي او نقل كرد و به عمر گفت: به دوستت نامه بنويس كه بر او نماز بخواند و او را در مكاني كه اهل شوش به آن دسترسي ندارند، دفن كند و ابوموسي چنان كرد و دانيال را در وسط رودخانه شوش دفن كرد و آب را بر آن جاري ساخت. پس از اينكه شوشتر فتح شد، ميان اهل بصره و كوفه كه در فتح شهر شركت داشتند، نزاعي برخاست. اهل كوفه گفتند، شوشتر جزء كوفه است و مردم بصره مدعي بودند كه جزء بصره است. لذا براي مشخص كردن موضوع نزد خليفه ثاني رفتند و خليفه آن را جزء بصره قرار داد، زيرا به بصره نزديك تر بود. شوشتر پس از اينكه توسط مسلمانان فتح شد به عنوان يكي از پايگاه هاي مهم آنان در ميان ساير فتوحات جديد قرار گرفت. خصوصاً اينكه اين شهر از نظر علمي و فرهنگي و نشر معارف اسلامي به مرحله اي رسيد كه همواره مورد توجه خلفاي راشدين بود.
به مناسبت گراميداشت سالروز رحلت آيت الله تبريزي سايه سراب -٨ راهبردهاي محتوايي؛ تحولي در ايجاد دين جديد شميم شريعت تغيير سال خمسي |