صفحه 10            گفتمان

 

1-تحول و پيشرفت در ايران از نوگرايى شيعى تا مدرنيزاسيون غربى

2-نقد و نظر : در باب معناى اصيل عرفان

3-شيوه مستورى و شهرآشوبى ...


تحول و پيشرفت در ايران از نوگرايي شيعي تا مدرنيزاسيون غربي

مصطفي مرتضوي

مباحث پيرامون توسعه و پيشرفت در يك جامعه از جمله موضوعات علمي و كاربردي مهمي است كه لازم است قبل از ورود به هر گونه بحث و نطريه پردازي پيرامون آن ابتدا به تبيين كليت آن پرداخت.
تغييرات اجتماعي عبارت است از تبديل هايي كه در اصول زندگي يك ملتي روي مي دهد. اين تغييرات از هزاران عامل داخلي و خارجي و قوايي كه زاييده شرايط داخلي يا خارجي است، پديد مي آيد. بر اين اساس مي توان گفت انديشه جديد، جامعه اي را دچار دگرگوني خواهد كرد كه تحول و پيشرفت، محصول نياز طبيعي و تاريخي آن جامعه باشد، اين مطلب به عنوان معياري در سنجش ميزان كارآمدي تحولات نوگرايانه در ايران لازم است مدنظر قرارگيرد.

ابعاد تحول در يك جامعه

تحول و پيشرفت در يك جامعه داراي ابعاد گوناگوني است كه در مجموع مي توان آن ها را در چهار دسته كلي، اقتصادي، سياسي، فرهنگي و اجتماعي بيان كرد. هر يك از اين چهاردسته مولفه هايي دارد كه در يك برنامه پيشرفت همه جانبه لازم است به مختصات هر يك توجه شود. به ذكر است، جامعه اي را مي توان پيشرفته در نظر آورد كه بتوان در آن شروع پويش در مسير اين مولفه ها را يافت كه برآيند آن در آينده نويدبخش رسيدن به اهداف باشد.
آن چه از نظر سير تاريخي مي توان پيرامون نوگرايي در تاريخ ايران دنبال كرد مربوط مي شود به نوگرائي جامعه ايران در پنج قرن گذشته؛ در روزگار صفويان. بر اساس شواهد صحيح تاريخي مي توان گفت در دوره صفوي ما شاهد نوعي تحول عميق در نگاهمان به هستي بوده ايم، كه به نظر مي آيد پس از ورود اسلام به ايران از مهمترين نقاط اعتلاي تاريخ ما باشد. به نظر والتر هينتس، ايران امروز از نظر سياسي و فرهنگي برهمان پايه اي استوار است كه سلاطين صفوي در قرون 16و 17م بنا نهادند. علت اين قضاوت را در اين نكته مي توان دانست كه، ايجاد نوگرايي يا حتي توسعه آن در اين دوران، داخلي، طبيعي و بومي بوده و وقفه در آن نيز روال مشخصي و معيني را طي كرده است. در واكاوي عميق نهضت صفويان در ايران لازم است توجه داشته باشيم جريان شيعه به عنوان روح حاكم بر نهضت صفويان، علت و مولد جريان نوگرايي در اين دوران بوده است. راجر سيوري از محققان تاريخ ايران، معتقد است در تاريخ ايران پس از اسلام، ظهور سلسله صفويه نقطه عطفي است مهم؛ پس از قرن ها فرمانروايي بيگانه، ايران دوباره به كشوري قدرت مند و مستقل در شرق اسلامي بدل مي شود. اين سلسله مهم هويت ايرني را ديگر بار زنده كرد و بعد از هشت قرن و نيم فرمانروايي سلسله هاي بيگانه يك كشور مستقل ايراني تأسيس كرد. به نظر وي مهم ترين كار شاه اسماعيل اعلام تشيع اثني عشري يا دوازده امامي به عنوان مذهب رسمي كشور جديد صفويه بود. پيامد اين حكم كل سير حركت تاريخ دوره بعدي ايران را تغيير داد و باعث ايجاد رنسانسي در ايران شد كه وي از آن با نام «رنسانس صفوي» ياد مي كند.
ايران دوره صفوي، دوره اي درخشان در تاريخ ايران اسلامي بوده است. سفرنامه هاي بيگانگان، در ايران آن روز شاهدي بر پيشرفت هاي علمي و اجتماعي در ايران است. شاخصه هاي اين پيشرفت را مي توان در تمامي چهاربخش مطرح در يك نوگرايي متوازن رديابي نمود. در بخش اجتماعي مي توان به عواملي هم چون؛ سطح زندگي، اشتغال، برابري اجتماعي، امنيت، بهداشت، سطح سواد و ... اشاره داشت. در بعد فرهنگي مسائلي هم چون ايجاد روحيه خودباوري، شكل گيري هويتي جديد با توجه به آموزه هاي شيعي، توجه و اهتمام به ترويج علم، دانش و هنر، يادآور رشدي فرهنگي در فضاي ايران است. اما در بعد سياسي نيز مي توان شاخصه هايي از پيشرفت را در دوران صفوي شاهد بود. مسائلي هم چون: ايجاد انديشه سياسي و قالبي نو براي حكومت بر اساس نگرش هاي تشيع و مدنيت ايران، اهتمام به مردم و پاسخ گويي حكومت نسبت به نيازهاي آن، قانون پذيري حكومت، مشاركت مردم در امور، وجود تفكر و استراتژي در حكومت، مشروعيت حكومت، انتصاب مجريان بر اساس لياقت و حتي مسئله مهم و اساسي قدرت و استبداد. اما در مورد فضاي اقتصادي نيز مي توان نكات قابل توجهي را از روند رو به رشد بخش هاي اقتصادي و انديشه هاي وابسته به آن در دوران صفوي و روند نوگرايي بومي ايران ديد.

نوگرايي ايران در قالب مدرنيزاسيون غربي

يكي از دوره هايي كه مي توان از آن به عنوان دوراني سرنوشت ساز در تاريخ تحولات ايران ياد كرد، مقطع تاريخي از جنگ هاي ايران و روس تا سقوط نظام پهلوي است. كه مي توان از آن با عنوان عصر مدرن سازي جامعه و دوران فعاليت جريان مدرنيزاسيون غربي، ياد كرد.
چند برداشت فكري در مورد اين دوره و مباحث وابسته به آن مطرح است؛
1.بحث از اين موضوع، در جامعه ايراني با نوعي نگاه مثبت و با نوعي استقبال اوليه مواجه شده است و بار مثبت آن غلبه داشته است.
2.حركت تاريخي اين مسئله، با بخشي از روحيه ايراني كه در آن با ابتكار، نوآوري و خلاقيت عجين بوده است همراه شده و نوعي افق جديد و پويايي و خوش بيني و اعتلا را نويد داده است.
3.علي رغم اقبال اوليه، مدرنيزاسيون در مراحل بعدي به دو شق و حوزه كاملاً مجزي و منفك تبديل شد و اين حركت ملي در اواسط كار با نوعي طبقه و تفكر خاص توأم مي شود. در اين بخش است كه ما شاهد سيطره تفكر ايدئولوژيك غرب بر جريان نوخواهي هستيم و شروعي است براي تولد جريان مدرنيزاسيون غربي.
شق اول در اين مسئله ادامه همان جريان طبيعي نوگرايي ايران در عصر صفويه است و به خاطر آن كه با تثبيت و رشد فرهنگ شيعه در كشور همراه بود، همگام و هم سنخ با آن به پيش مي رفت. اما در طرف ديگر، كه ترجمان مدرنيسم بوده، مسأله به گونه اي ديگر اتفاق افتاد؛ در اين شرايط جامعه ايران چند ضربه اساسي و مهلك را پذيرا شده بود، و در حقيقت اين نوع از نوگرايي با شرايطي بد و انحطاطي فراگير در جامعه قاجار همراه بوده است.
در يك جمع بندي از مقدمه اي كه تا كنون ارائه شده، مي توان گفت: نوخواهي عصر قاجاريه در دو مرحله انجام شد؛ يكي مرحله اي طبيعي نوخواهي ملي و بومي ايرانيان، و ديگري مرحله تبديل آن به نوعي غرب گرايي و سپس غرب زدگي و خودباختگي.
به نظر مي آيد جريان مدرنيزاسيون غربي در ايران نگاه شان به ديگران از حد اخذ نداشته ها و رفع كمبودها، بالاتر رفته به از بين بردن داشته ها و جايگزين كردن افكار وارداتي به جاي نگرش ها و انديشه هاي اصيل اسلامي ايراني منجر شد. براي نمونه مي توان به جريان مشروطه به عنوان يكي از نقاط عطف مهم تاريخ ايران اشاره كرد. در اين نهضت زماني كه جريان امور از حد تحول جامعه در برابر استعمار و استبداد بيرون رفته و به صورت سيطره تفكر ايدئولوژيك غرب محور بر اركان جامعه مواجه شد نوعي واگرايي ملي را نسبت به خود شاهد بود و نتيجه آن تبديل استبداد سنتي ايران كه تا حدي خود را در چارچوب شرع محدود مي ديد به استبدادي مدرن شد كه هيچ محدوديتي را در اعمال قدرت، در مقابل خود برنمي تافت.
يكي از دلائلي كه اين مقاله براي ناكامي جريان مدرنيزاسيون غربي در ايران به آن معتقد است اين است كه دلايل و نظريات متفاوتي در باب علل توسعه نيافتگي ايران علي رغم سابقه دويست ساله اين جريان در ايران از سوي طرفداران و مجريان آن مطرح شده است و اين خود نشان از ناكارآمدي اين نگرش است كه به دنبال دليل آن هستند و اگر نگوييم پياده شدن نگرش مدرنيزاسيون، پيشرفت جامعه ما را چندين دهه به عقب انداخت، حداقل مي توان گفت راكد نگه داشت و مانع پيشرفت بر مبناي اصولي و صحيح آن كه از دوره صفوي شروع شده بود، گرديد.

جمع بندي

همان گونه كه اشاره شد، تحول طبيعي و تاريخي اين مرز و بوم، پس از فراز و نشيب هاي فراوان، بالاخره در نوزايي جامعه ايراني در عصر صفوي تجلي كرد و مليت ايراني با هويت ديني و پشتوانه مذهب شيعه اثني عشري، كه ريشه در جان جامعه داشت، در آستانه ظهور دنياي جديد، جامعه پويا و زنده اي را پايه گذاري كرد كه براي بقاي خود دو خصلت بنيادين به همراه داشت:
.1هويت ملي ايراني؛
.2هويت اعتقادي ايراني.
اين در حالي است كه تحولات ونوزايي جامعه ايراني در عصر صفوي، مورد كم لطفي و بي مهري محققان ايراني قرار گرفت. نوزايي در هنر و صنعت، فلسفه و حكمت، كلام و اديان، امنيت و آزادي، سياست و اقتصاد، معماري و شهرسازي، هركدام به تنهايي كافي بود كه توجه متفكران و محققان اين مرز و بوم را به علل و پشتوانه فكري اين تحولات در اين دوران معطوف گرداند و از برآيند اين توجه بستر مناسبي براي تحولات دوران بعدي فراهم آيد.
سوال اساسي اين است كه؛ چرا روشنفكر ما، به عنوان سكان دار جريان مدرنيزاسيون غربي، نوگرايي و تحول طبيعي و تاريخي ايران را در عصر صفوي مورد توجه قرار نداد، در حالي كه مي توانستند از آن به عنوان الگوي كارساز اهداف، انگيزه ها و سياست هاي ايران در دوران بعد استفاده نمايند و تنها به رفع نقايص آن بپردازد. اما متأسفانه روشنفكري ما آن چه را كه خود داشتند از بيگانه تمنا كردند. امري كه به نظر مي آيد در انقلاب اسلامي مورد توجه قرارگرفته و لازم است پس از آن نيز در ذهنيت نخبگان ما قرار گرفته و بر مبناي آن برنامه ريزي شود. در كل مي توان گفت؛ انقلاب اسلامي در ابتدا به صورت اجمالي و در ادامه تفصيلي، با الهام گيري از نهضت صفويان و جريان نوگرايي برگرفته از آن به عنوان سنت خود و نيز تجربه آموزي از جريان مدرنيزاسيون، چارچوب كلي خود را شكل داده و بر طبق آن به چينش عناصر پرداخته است، همان راه صحيح و اصولي كه در طول تاريخ معاصر، جريان نوگرايي اصيل و ديني به دنبال آن بوده اند.


نقد و نظر

در باب معناي اصيل عرفان

سجاد نوروزي

اگر با ملاك سنت اسلامي و نص ديني - كه سنت فلسفي مسلمانان هم آن را تأييد مي كند - به مقوله عرفان بنگريم، مي توان عرفان را جزو حكمت عملي به شمار آورد. در حكمت عملي، سه مولفه بنيادين وجود دارد؛ «تهذيب نفس و اخلاق، تدبير منزل (خانواده) و سياست مدن.»
با اين وصف پرسش اين است كه آيا عرفان را مي توان از تهذيب نفس و اخلاق جدا انگاشت؟ پاسخ به اين سوال يقيناً منفي است. اگر عرفان را «معرفت» بدانيم و هدف آن را «قرب الي الله»، بخش مهمي از اين مسير با تهذيب نفس و التزام به اخلاق ممكن است؛ چه، با تهذيب نفس است كه مي توان «عبادالرحمن» شد و عارف به معرفت اصيل و قدسي. عرفان، شناخت را به ارمغان مي آورد و شناخت جز با اخلاق مداري و تهذيب نفس و پالايش آن از انانيت حاصل نمي آيد. بنابراين در اينجا «عرفان» نه «قدرت» كه «معرفت» محسوب مي شود و اين امر همان نكته بنيادي در انفكاك عرفان ديني و پوشال هاي نخ نماي شبه عرفاني غرب و شرق است.
حال كه ملاك ما «حكمت عملي» است سوال اين است كه «عقل» چگونه در اين ميان نقش آفريني مي كند؟ «حكمت عملي» را نه صرفاً جزو علوم نقلي كه جزو علوم عقلي عالم اسلامي مطرح است و «عقل» نيز در كنار «نقل» منبعي هم براي معرفت ديني است و جزو امهات و ذاتيات معرفت ديني محسوب مي شود. با اين وصف، «عرفان» نيز با آن عقلي كه منبع معرفت ديني محسوب مي شود، داراي قرابت است.سيره عارف بزرگ روزگار ما حضرت آيت الله العظمي بهجت (قدس الله نفس الزكيه) نيز چنين امري را به ما باز مي نماياند. حضرتش، عرفان را معرفت مي دانست و پند اخلاقي به مومنين حوالت مي داد، نه صرفاً كرامات، كه كرامات نزد معظم له، امري پيامد كسب معرفت معنا مي يافت، نه آنكه هدف تحصيل صرف آنها باشد. در سيره بهجت عارفان بايد «گناه» ترك مي شد، تا «عبادالرحمن» شد و «معرفت» كسب كرد تا «عارف» شد.
بنابراين دريده شدن پرده حجاب مادي «فرع» بود و اصل كسب «معرفت». يعني كسب معرفت وجهه عارف مي شود و آنگاه «كرامت» پيامدي است براي «معرفت» پيامدي كه خود بي اذن مي آيد و سالك در پي اش نيست، بلكه او در پي سالك است. اينجاست كه گوهر «عقل» گرامي شمرده مي شود و عقلانيت فطري اي كه حكم به كسب معرفت و عبادالرحمن شدن مي دهد، آنگاه كه با پيامد اين سلوك مواجه مي شود، در برابر اين «حجيت فراعقلي» سرتعظيم فرود مي آورد. اما آن كرنش نيز حكم فطري عقل است كه مي گويد در برابر وجهي عظيم تر از خود كه توان واكنش ميسور نيست، «خشيت» پيشه كند. بنابراين سالك در مسير سلوك خود «عقل» را پس نمي زند، چرا كه با عقل است كه بايد نقل را درك كند و با نقل است كه كار عقل راست مي آيد و اگر عامل به وجوه نقلي باشد، گناه را پس مي زند و درهاي بهجت افزاي «معرفت و شناخت» را به روي خود گشوده مي يابد. حضرت آيت الله العظمي بهجت نيز، اگرچه سرآمد عارفان بود اما از ياد نبريم، از اعاظم فقه و علوم نقلي نيز بود.
فقهي كه يكي از ملاك هايش در كنار سنت و كتاب و حديث، «عقل» و «اجماع» است. بارها و بارها در پندهاي اخلاقي معظم له، اين ترجيع بند تكرار مي شد؛ «ترك گناه». حتي اگر كسي هم مي خواست وارد طريقت سلوك شود، از حضرتش پند مي شنيد كه «ترك گناه كن» پس «ترك گناه» جز با التزام به «نقل» ميسور نيست و درك نقل هم به عهده عقل است. اينجاست كه باز هم پاي عقل به ميدان مي آيد. گفتيم كه عقل در كنار نقل منبع معرفت ديني است، پس سوال اين است آيا «عقل» به ما حكم نمي كند كه از گناه دوري كنيم تا به تحصيل معرفت نائل آييم؟ چگونه مي توان عقل را جداي از عرفان انگاشت و به بهانه عرفان، عقل را زير پا گذاشت و حتي به بهانه عقل گرايي، از عرفان دوري جست؟ عرفان، كمال عقل است. عقل اگر حكم نقل را درك كند و خود را تهذيب كند و انانيت را معدوم كند، «معرفت» به كف مي آورد و در زمره عارفان قرار مي گيرد.
در روزگاري كه ما زيست مي كنيم، چندي است شبه عرفان هايي رخ عيان كرده اند كه هدف عرفان را در «قدرت» مي جويند نه «معرفت». در نگاه اينان، عرفان، قدرت فعل هاي محير العقول را به دست مي دهد، نه معرفت به خدا و قرب الي الله اينجاست كه طنزي رخ عيان مي كند؛ دايره مباح و حرام درنورديده مي شود و جملگي عرضيات خوانده مي شود تا «سالك نادان» به قدرت كف بيني... نائل آيد. اين انحطاط را مقايسه كنيد با مسلكي كه در آن، التزام به دايره «مباح و حرام» و ترك حرام و دوري از مباح معرفتي را به ارمغان مي آورد كه خشيت مي آورد نه تجري نسبت به احكام دين.
سيره آيت الله العظمي بهجت كه هم مرجع تقليد بود و هم عارف عارفان، امروز نياز ماست. جمع «عقل و نقل» كه «عرفان و معرفت» از آن تحصيل مي شود، مانند سد سكندر در برابر هجوم عنيف اين مادي انديشان عارف! جلوه مي كند، جلوه گري اي كه جان هاي خسته را آب حيات مي دهد و ممات انانيت را درهم مي شكند و نعمت شناخت را جايگزين نقمت نفسانيت مي كند. اينجاست كه خرافه مي ميرد و شكوفه هاي معرفت ديني اصيل رخ مي نماياند و اين هم در سيره بهجت عارفان به حد اكمل موجود است.


شيوه مستوري و شهرآشوبي...

محمدمهدي شيرمحمدي

يكم) شگفت است
شگفت است كه پس از رحلت پيامبر(ص) »نفاق» چه زود رخ پنهان كرد و چه سريع در اثر غفلت مسلمانان به تركتازي پنهان پرداخت. نفاق يك پديده بارز در مدينه نبوي بود و با هشدارهاي قرآن كريم و حضرت ختمي مرتبت(ص)، تا زماني كه حضرت در قيد حيات بود، جامعه اسلامي در انديشه مهار ترفندهاي آن بود، اما چون حضرت، رخت رحلت بربست، نفاق فراموش شد.
فراموش شدن جريان نفاق، آغاز حركت اين جريان براي مهار سياست و ديانت مسلمانان بود. هرچه زمان پيش مي رفت، نفاق پوستين اسلام را وارونه تر مي ساخت و از تكاپو در عرصه سياست به اخلال در حاكميت دين در همه عرصه هاي زندگي پيش مي رفت. هرچه پنهان تر و مستورتر مي شد، فتنه انگيزي و شهرآشوبي اش بيشتر مي شد تا اينكه شمشير تيز كربلا، كمر نفاق را شكست و هوشياري و بيداري مدام را به امت اسلامي گوشزد كرد.
هرگاه مطالعه تاريخي روند پديد آمدن واقعه كربلا و تحليل عبرت هاي عاشورا، براي جامعه اسلامي مهم مي شود، هوشياري و بيداري امت اسلامي افزايش مي يابد. اسرار چراغ هدايت بودن حضرت اباعبدالله الحسين(ع) را نيز بايد در همين نهضت آفريني عاشورا جست؛ رازهاي نهضت آفريني عاشورا در طول تاريخ اسلامي را نيز بايد در همين مطالعه عبرت هاي عاشورا، جستجو كرد.

دوم) تفرق مدام

اهل نظر، درباره خصوصيات منافقين سخن بسيار گفته اند. از جديدترين اين آثار، تأليفي است كه چندي پيش از جناب سيد احمد خاتمي عضو هيأت رئيسه مجلس خبرگان رهبري منتشر شده است و مي تواند راهنماي اهل تحقيق باشد.
اما نگارنده بر آن است كه در اين نوشتار، بر يكي از خصوصيات ذاتي جريان نفاق، بيشتر تاكيد كند و آن «ميل ذاتي» نفاق به »تفرقه اي دو سويه» است: جريان نفاق نه تنها بر تكثر و تفرق امت اسلامي اصرار مي ورزد و زير پوشش ذكر خوبي هاي تكثر، بر آتش تفرقه مي دمد، بلكه خود نيز مدام گرفتار تفرق و تكثر دروني مي شود: تفرقه مي افكند و خود نيز تجزيه مي شود! تاامل در اين خصوصيت«نفاق» مي تواند موقعيت كنوني آن را براي ما روشن كند.

سوم) خون خود خورن و گريبان دريدن

مطالعات تطبيقي و جامعه شناختي بر جريان هاي تاريخي نفاق و منافقان نشان مي دهد؛ عوامل اين جريان هم در «دو جهت» گرفتار تكثر و تفرقه مي شوند. هم آن زمان كه به رأس هرم قدرت نزديك شده اند به دليل «نبرد بر سر مطامع قدرت» دچار تفرق مي شوند و هم آن زمان كه از اوج قدرت فرو مي افتند به سبب فرافكني خطاهاي خويش و متهم ساختن يكديگر، گرفتار تنازع مي گردند. نفاق نمي تواند همبستگي و تحكيم وحدت داشته باشد چرا كه بر هواهاي نفساني افراد استوار است؛ منافقان عمله شيطانند. جريان نفاق هم آن زمان كه بر صدر مي نشيند خودخوري مي كند و هم آن زمان كه از صدر فرو مي افتد گريبان چاك مي كند. تنها آن زمان كه جريان نفاق در مسير صعود به قدرت است ممكن است حفظ ظاهر كند و نبردهاي دروني را پنهان كند. در صدر اسلام هم چنين بود. آن هنگام كه تازه در مسير كسب قدرت بود، حفظ ظاهر مي كرد و هر چه خود را پنهان تر مي كرد و مستورتر مي شد ديگران را هم گمراه تر مي كرد.

چهارم) از چه بيمناكيم؟

اين بنده بيم و نگراني بيهوده برخي از دوستان در تحولات سياسي امروز را ناشي از عدم شناخت درست ميزان هوشياري امت اسلامي و موقعيت كنوني جريان نفاق مي داند. امروز جامعه اسلامي در خواب گران نيست؛ بسيار هوشيارتر از گذشته است. همين هوشياري و سرمستي است كه جامعه ايراني و امت اسلامي را به شكوفائي فرامي خواند. هم اكنون، جريان نفاق اميد صعود ندارد. عصباني است و از سر عصبانيت به شدت مشغول بلعيدن سر خويش است. تنازع جريان نفاق، امروز بسيار شديدتر از زماني است كه توانسته بود خود را به رآس قدرت نزديك تر كند. چرا كه همچنان به سرعت در سراشيبي سقوط است. نفاق چون نااميد است گرفتار تفرقه مضاعف است.نزاع دروني جريان نفاق امروز بيشتر آن زماني است كه با شعار اصلاح طلبي شعور اين ملت را به بازي گرفته بود.

پنجم) تعمير حرم

نمي خواهم بگويم در برابر جريان نفاق هوشيار نباشيم؛ نه، اين خطا آغاز احياي مجدد آن در عرصه قدرت است. مي خواهم بگويم همزمان با تلاش براي مهار جريان نفاق، بايد در انديشه اعتلاي روزافزون انقلاب اسلامي باشيم. انقلاب اسلامي در دهه چهارم در انتظار تكاپوي نظري و عملي ما براي «عدالت و پيشرفت» است. امروز بسيار بيشتر از هشت سال پيش فرصت تامل و تدبر براي آينده امت اسلامي داريم.