بريده اي از رمان «اشكانه »
تويي كه زلال آبي و چشمه آفتاب
نوشته : ابراهيم حسن بيگي
جايي نشست كه قرار بود محل اصابت خمپاره باشد. گروهبان عراقي ، گراي هدف را در دست داشت و يكي از انگشت هايش تا نيمه در حفره بيني اش بود. سيدحسين روي خاكريز نشسته بود و روحش از خمپاره اي كه قرار بود به زودي شليك شود، خبر نداشت . گروهبان عراقي هم فكر نمي كرد كسي آن دورها روي خاكريز نشسته باشد و به كسي فكر كند كه دوستش دارد، به اشكانه . خوش به كسي فكر مي كرد كه در آخرين مرخصي اش توي شارع انوار بغداد تور زده بود. يك دختر موشكي و سفيدروي كه دكمه هاي مانتوي عربي اش تا بالاي ناف باز بود. گروهبان عراقي همان شب ، شام را با او در رستوران يك هتل چهار ستاره خورد و آخرين دينارهاي حق مأموريت جنگي اش را خرج كرد، اما اشكانه به سيدحسين نزديك تر از گلوله خمپاره اي بود كه بايد تا چند دقيقه ديگر شليك مي شد. آرامش خط و خاكريز نسبي بود. ماندگار اگر بود، سيد مي توانست بيشتر روي خاكريز بنشيند و به اشكانه فكر كند، حتي مي توانست با خاطري آسوده لم بدهد و يا به پشت روي خاكريز دراز بكشد و چشم به آسمان آبي بدوزد، آسماني كه غروب و سكوت ناپايدارش را دوست داشت . همين سكوت ناپايدار بود كه امير و حامد را كشيده بود داخل سنگر تا آخرين كمپوت هاي باقيمانده را پيش از رسيدن شام بخورند و حامد فكر كرده بود كه بد نيست كمپوتي هم براي جوان عاشق پيشه روي خاكريز باز كند، همان جواني كه با چشم هاي بسته مي توانست تا هفت آسمان را ببيند. گروهبان عراقي روي تخته سنگي پشت خمپاره انداز نشست و به سربازي چشم دوخت كه گلوله خمپاره را از داخل جعبه بيرون آورده بود و به رنگ سبز يشمي اش نگاه مي كرد كه همرنگ زيرپوشي بود كه به تن داشت . گروهبان عراقي چيزي را كه موي دماغش شده بود، بيرون كشيد و با دو انگشت از آن گلوله اي ساخت و شليك كرد. سرباز عراقي منتظر بود تا گلوله خمپاره را از او بگيرد، اما گروهبان هنوز چهار روز مرخصي طلب داشت ، مي توانست چهار روز ديگر توي كافه هاي بغداد خوش بگذراند و در آخرين ساعات روز چهارم سري هم به پدر و مادر پيرش بزند. جنگ اگر تمام مي شد، او درجه استواري اش را مي گرفت و به خواستگاري دختري مي رفت كه فقط در خيالاتش توانسته بود تصويري سايه روشن از او بسازد، دختري مثل اسب نجيب و مثل سگ قدرشناس ، باريك و كشيده اندام با چشم هايي سياه و ابرواني كماني ، يك زن مينياتوري شرقي چيزي كه خيال سيدحسين را پر كرده بود. سيد اگر اشكانه را نمي ديد، هرگز عاشق نمي شد، ولي او را ديد و عاشق شد و فكر كرد دختري كه اسمش اشكانه است ، هرگز نخواهد فهميد جواني كه اسمش سيدحسين است ، چقدر دوستش دارد. شروع عشق براي او چيزي شبيه عشق هايي بود كه توي رمان ها خوانده بود. سرش را بلند كرد و چشمش به چشم دختري افتاد كه توي حياط دانشكده ، كنار درخت كاج ايستاده بود، به همراه دختري كه چاقي اش به چشم مي زد. با امير و حامد، كنار شير آب بود و امير نيم تنه اش را خم كرده بود و آب مي خورد. حامد داشت مي گفت كه روز شنبه ساعت ده صبح اعزام خواهد شد، او حواسش بيشتر از نگاهش ، متوجه دختر لاغراندام زيبارويي بود كه قرص صورت باريك و كشيده اش از گردي مقنعه بيرون زده بود. يك لحظه نگاهش در نگاه هاي او گره خورد و بلافاصله دلش لرزيد و تنش گر گرفت . چيزي در شرف وقوع بود. چيزي كه بايد زمان مي گذشت تا به ژرفاي آن پي ببرند و او زودتر از سيد نگاهش را دزديد تا سيد به خود بيايد و شرم كند. شرمي البته زودگذر كه جايي خود را به حسي كنجكاوانه داد. امير دست هاي خيسش را به صورتش كشيده و گفت : «برويم !» موقع بالا رفتن از پله ها، يك بار ديگر نگاهش كرد. با احتياط و شرم آلود كه اين بار هم تلاقي نگاه هايشان را حجب و حيايي زودهنگام پايان داد. بعدها اشكانه به او گفت : «نگاه هاي حرام چه خرمن هايي را كه آتش مي زند، ولي نگاه آن روز تو چه ثواب هايي را كه نصيب من نكرد!» سيد اما آن روز بارها خود را سرزنش كرد كه چرا افسار نگاهش را نكشيده است تا بعدها گرفتار اين همه بي قراري نشود. روزهاي بعد هرچه سعي كرد او را نبيند، نشد. انگار تلاشش براي نديدن ، نتيجه اي معكوس داشت . بين عقل و احساسش جنگي بزرگ آغاز شده بود. عقل فرمان به تبري مي داد و احساس امر به تولا مي كرد. آن روزها اگر سيد مي دانست كه در دل اشكانه نيز چه احساس مشابهي قرار دارد، اين همه براي نزديك شدن به او دچار ترديد نمي شد. بعدها اشكانه به او گفت : «من فقط مي خواستم ببينم صاحب آن نگاه ها كيست ؟ روي آن صورت سفيد و نوراني چيزي برايم آشنا بود. يكي دو بار با كنجكاوي نگاهت كردم ، بدون اينكه پايم سست شود و يا قلبم بلرزد. ديدم خيره خيره نگاهم مي كني . انگار جلوي نگاه هاي پدرم ايستاده بودم . نگاهت مرا به ياد نگاه هاي پدرم مي انداخت . «روزهاي بعد، بي دليل جلويم سبز مي شدي . نگاهت كوتاه بود و شرمناك . شبيه هيچ يك از نگاه هايي نبود كه مجبور بودم ، هر روز توي خيابان و دانشگاه تحمل كنم .» «كم كم بدم نيامد كه زير هرم نگاه هايت قرار بگيرم . هر وقت تو را مي ديدم ، به ياد پدرم مي افتادم . نگاه هاي او دوباره جان گرفته بود. طولي نكشيد كه عشق به سراغم آمد. بي قراري و بي تابي اجيرم كرد. آنچه درباره عشق شنيده و يا خوانده بودم ، حالا براي من چه دردناك تجربه مي شد، تجربه اي تلخ و جانكاه . مانع بزرگ بين من و تو احساس گناه بود. ياد گرفته بودم كه هرگز به مردهاي غريبه و نامحرم نزديك نشوم و حريم ها را حفظ كنم . عذاب دردآوري را تحمل مي كردم . بخصوص كه در اين باره نمي توانستم با كسي هم صحبت كنم . سينه ام مالامال از حرف و درد بود، دردي كه بي التيام مي نمود، حرفي كه جايش در سينه نبود. بايد به زبان جاري مي شد. دفترچه يادداشتي داشتم كه پيش از آن به ندرت به سراغش مي رفتم ، اما پس از آن ، هر شب و روز، در هر خلوتي كه دل سودازده ام بي قراري مي كرد، در كنجي مي نشستم و مي نوشتم . دغدغه ها را قلمي مي كردم . گاهي به نثر و گاهي به شعر. «روزي پشت ميزم نشسته بودم و مي نوشتم ، شعري سپيد كه بوي دلتنگي مي داد. سايه سنگين كسي را بالاي سرم حس كردم . اهميتي ندادم و چند سطر باقيمانده شعر را نوشتم : آنگاه نگاه تو در غصه هايم سبز مي شود تويي كه زلال آبي و چشمه آفتاب ...
آموزشي
از آدم هاي واقعي در داستان خود استفاده نكنيد
روزي يكي از هنرجويانم به نام «والي »، با برخي از صفحات اوليه داستانش به دفتر آمد. آنها را مروري كردم و مجدداً به او باز گرداندم . بعد از مطالعه آنها، با نارضايتي گفتم : «والي ، اين چه شخصيت هايي است كه انتخاب كردي ؟ اصلاً جالب نيستند.» والي ، در حالي كه ابروانش را در هم كشيد، هنوز متوجه منظورم نشده بود. مجدداً تكرار كردم : «والي اين شخصيت ها خيلي كمرنگ و بي روحند. يكنواخت و بي معني اند. اصلاً دوام ندارند. هيچ اثر و رنگ و بويي از حيات در آنها ديده نمي شود، خيلي بايد روي آنها كار شود.» والي انگار كمي شوكه شده بود، با حيرت فراوان پرسيد: «چطور شخصيت هاي داستان من مي توانند كمرنگ و بي معني باشند؟ آنها، آدم هاي حقيقي و برگرفته از يك زندگي واقعي اند!! همه آنها را دقيقاً از بطن زندگي واقعي برداشته ام .» گفتم : «خوب ، مشكل دقيقاً همين جاست .» «چي »؟ شما هرگز نبايد در داستان خود از آدم هاي واقعي استفاده كنيد. «چرا»؟ يكي از دلايل آن اين است كه آنان ممكن است به خاطر اين كار به شما اعتراض كنند، اما مهمتر اينكه اين آدم هاي واقعي كه جانشين شخصيت هاي داستان مي شوند، بسيار كمرنگ و بي روحند. والي ، قامتش را راست تر كرد: «منظور شما اين است كه اين آدم هاي واقعي كه از دوستان من هستند، كمرنگ و بي روحند؟ «البته كه نه ، فقط اين نيست . مسأله اين است كه آدم هاي واقعي در داستان به اندازه كافي شخصيت پردازي نشده اند. شخصيت هاي خوب ، بايد ساخته و پرداخته شوند، نه اينكه يك راست از واقعيت كپي شوند.» والي كمي سرد شده بود، اما سعي كردم دلايل آن را واضح و روشن برايش بيان كنم . يكي از دشوارترين انتظاراتي كه ما از خوانندگانمان داريم اين است كه شخصيت ها را همانگونه كه ما مي شناسيم و مي بينيم ، روشن و واضح ببينند و با آنان همذات پنداري كنند، اما در نظر داشته باشيد: اين شما هستيد كه به عنوان يك نويسنده حرفه اي با شخصيت هاي داستان هاي خود، مدت ها زندگي كرده و با تمام وجود آنها را لمس مي كنيد. در حالي كه براي خواننده همين شخصيت ها و اعمالشان در داستان چيزي نيستند جز حروفي كه در كنار هم بر روي صفحه كاغذ حك شده است . آنها اين حروف الفبا را در كنار هم به عنوان كلمه مي شناسند و از همين كلمات در كنار هم جمله به وجود مي آيد و تنها از وراي همين جملات است كه معنا و مفهوم واقعي استنباط مي شود. ازاين روست كه خوانندگان ما بايد حتي وراي درك معمولي داشته باشند. آنان بايستي از قوه تخيلات خود براي تصويرسازي ذهني استفاده كرده و شخصيت هاي داستان را به طور خيالي در ذهن خود متصور سازند و حتي نگران و دلواپس آنها شوند. خوانندگان براي به انجام رساندن اين وظيفه بسيار مشكل ، يعني تصويرسازي ذهني ، به كمك زيادي نياز دارند. آنان مجبورند براي عمل به وظيفه خود، هر چند به طور ناقص ، ديد بسيار وسيع و گسترده اي داشته باشند. براي كمك به آنان نبايد به سادگي آنچه را كه درباره يك آدم واقعي مي دانيد و مي بينيد رونويسي كنيد. بايستي كه ساختار شخصيت داستان خود را به گونه اي شكل دهيد و پردازش نماييد كه وسعت آن و همچنين اغراق هايي كه بر روي آن انجام مي شود بسي فراتر از يك زندگي واقعي اغراق هايي كه بر روي آن انجام مي شود، بسي فراتر از يك زندگي واقعي باشد. اگر شما اين مهم را به خوبي به انجام رسانيد، خوانندگان اغراق هاي بسيار بزرگ شما را چندان پررنگ نديده ، اما همين كار شما، فكر آنان را به اندازه كافي مشغول خود مي سازد و در ذهن خود اين شخصيت هاي ساخته و پرداخته شده را همانند آدم هاي واقعي در زندگي عادي مي پندارند. به عبارتي ديگر، شخصيت هاي يك داستان خوب ، هرگز از آدم هاي واقعي تشكيل نشده اند. ممكن است ايده و فكر شما در مورد يك شخصيت با يك آدم واقعي شروع شود، اما براي واضح تر نشان دادن و باورپذير كردن او براي خوانندگان ، بايد آن را بسيار اغراق آميز جلوه داد. بايد براي هر يك از شخصيت هاي خود، مشخصه واضحي را تدارك ببينيد تا همانند برچسبي همواره تا پايان داستان همراه او باشد. شما عملاً بايد از او به عنوان مثال ، هيولايي بسازيد تا خوانندگان بتوانند به راحتي ، حتي تاريكترين زواياي وجودي او را نيز بشناسند و ببينند.
نوشته : جك ام . بيكام -ترجمه : فرنوش جزيني
كرانه هاي روشني
خموش بودن هنر نيست ، بلكه عملي است بس دشوار! ضرب المثل يوگسلاويايي
كسي كه حق با اوست از هيچ قضاوتي نمي ترسد. اقبال لاهوري
«خوشي »، خانواده ندارد ولي «اندوه » زن و بچه دارد. ضرب المثل ايتاليايي
خشم و غضب را به درگاه مردم با اراده راهي نيست . سقراط
گنجينه
بچه اي در صحرا به مادر گفت : «مرا در شب تاريك از سياهي ، هولي مانند ديوي روي مي نمايد و عظيم مي ترسم .» مادر گفت : «مترس ! چون آن صورت را بيني ، دلير بر وي حمله كن . پيدا شود كه خيال است نه حقيقت .» گفت : «اي مادر! اگر آن سياه را مادرش همين وصيت كرده باشد، من چه كنم ؟!»
جمال الدين بلخي
معرفى كتاب
مروري بركتاب هاي دفاع مقدس
اسير كوچك (خاطرات شفاهي غلامرضا رضازاده )
مصاحبه و تدوين : حسين نيري شركت انتشارات سوره مهر 1383،
160 صفحه ، 3300 نسخه كتاب اسير كوچك خاطرات شفاهي غلامرضا رضازاده ، خردسال ترين اسير جنگي ايران است . به گزارش روابط عمومي انتشارات سوره مهر آنچه در اين كتاب مي خوانيم ، خاطراتي از رزمندگان ، آزادگان و اسراي اردوگاه هاي عراقي مي باشد. تحمل رنج هاي اسارت ، سختي ها و گرفتاري ها، جان باختن همرزمي در آغوش همرزمي ديگر و پرپر شدن گلي در مقابل چشمان ياران راحت نيست و فراموش كردن آن خاطرات نيز از محالات است ، اگر اين غيور مردان نبودند و چنين در راه وطن فداكاري نمي كردند چه بسا تمامي ميهن عزيزمان به دست رژيم بعثي مي افتاد، اما آنها بودند و تحمل هتك حرمت سرزمين و ملت ايران را نداشتند. غلامرضا رضازاده و خانواده اش در همان روزهاي اول جنگ در خرمشهر، به اسارت عراقي ها درآمدند و چهار صد روز را در اردوگاه هاي رژيم بعثي بسر بردند. كتاب اسير كوچك ماحصل مصاحبه با غلامرضا رضازاده ، برادر و پدر و مادرش در بيش از
20 ساعت است كه اين مصاحبه توسط حسين نيري از همكاران دفتر ادبيات و هنر مقاومت تدوين شده و تحت عنوان اسير كوچك به خوانندگان عزيز تقديم مي گردد. آنچه مي خوانيد بخشي از اين كتاب است . «صبح به موصل رسيديم . وقتي از قطار پياده شديم چند ماشين ايفا، ما را تا اردوگاه موصل بردند، ايفاها، پلنگي رنگ بودند و چادر برزنتي ضخيمي روي آنها كشيده شده بود. سه ، چهار دستگاه جيپ ، ايفاها را تا اردوگاه موصل اسكورت كردند در بدو ورودمان ، فرمانده اردوگاه كه سرهنگ بود با تعدادي افسر و سرباز به استقبال ما آمدند. سرهنگ به افسرانش دستور داد كه ما را در اتاقكي نگه دارند تا فهرست اسامي را تحويل بگيرد و ما را شمارش كنند.» غلامرضا رضازاده بعد از آزاد شدن ، بارها به جبهه هاي جنگ مراجعت كرد و بارها زخمي شد.
قطعه ادبى
آزادگان
تو مي آيي به دستت شاخه خورشيد! كه مي روياني از آن غنچه هاي عشق و گل هاي سپيده آرزوها را... ¤ به دست ديگرت باران كه مي شويي تن عريان من را از غبار و گرد نوميدي ¤ تو مي آيي بهاران پا به پاي تو سفر، آغاز خواهد كرد و وقتي باز گردي در كنار خانه تو، خانه خواهد ساخت ¤ تو مي آيي كبوترهاي برج خاطراتم باز مي گردند و من پرواز خواهم دادشان همراه موج آرزوهايم ¤ تو مي آيي به دستت شاخه خورشيد به دست ديگرت باران
قدرت اله شريفي
كتيبه سبز
ميراث سربلند
در ازدحام دلشوره هايت گفتي پيراهنم را برافرازم بربلند شانه ترانه اي قد كشيدي در رايحه خجسته فرياد به آرامشي عاشقانه ميراث سربلند اجدادم شدي و من ... در اين عصر رايانه تنها طنين آزادي خونت رگان قبيله ام را هستي است
محمدحسن جنت اماني
آواز روشن
مردم ديدگانت ستاره اي هستند كه كائناتي مي تواند برگرد آن طواف كند ¤ سرهامان را به ياد تو برشانه هاي هم مي نهيم و كوهي مي شويم و تا ابديت آواز روشن تو را فرياد مي كنيم عبدالله گيويان ¤¤¤ دارا و ندار شيطان فقر را در كنار دارد آن كس كه عارف است دارا ولي شيطان ناداني را
محمدرضا لطفي از حسين آباد شهرري
وصف علي (عليه السلام )
قرن ها پيچيد عالم روز و شب زنجيروار تا بيارد چون علي مردي به صحن روزگار كعبه چون بشكافت آن شب قدسيان رقصان شدند هلهله افتاد در عالم كه طي شد انتظار از خجالت سرخ شد خورشيد رخشان فلك تا كه خورشيد ولايت در جهان شد آشكار غنچه دلتنگ خندان شد به تخت بوستان بلبل محزون به شيدايي بزد بر كوهسار نشئه در جان جهان افتاد بي جام شراب نغمه ها پيچيد هر جا بي نواي چنگ و تار صورت «من كنت مولي » نقش زد بر آسمان تا مصور بست نقش صورت آن شهسوار اين خطاب آورد جبريل از مقام كبريا «لافتي الا علي ، لاسيف الا ذوالفقار» بو تراب و حيدر است و هم پسر عم نبي بي محمد، بي علي عالم ندارد اعتبار اي «صفا» وصف علي در حد اشعار تو نيست وصف او زيبنده باشد از زبان كردگار
مسعود ارشادي فر
مسافر سلام مرد مسافر، چقدر تنهايي تو از ستيز كدامين كرانه مي آيي كدام جاده تو را اينچنين به خاك آلود؟ كدام وسوسه بود و كدام شيدايي ؟ تمام باورمان با تو بال و پر زد و رفت به عمق آن همه ترديد ناشكيبايي و خواب دهكده با رفتنت مشوش شد ميان عادت و عصيان ، پل شكوفايي طنين گام تو در وهم جاده جاري و گرم به ماوراي فريب سراب هر جايي و حال در تن عريان ترين شقايق دشت از اعتكاف افق هاي تازه مي آيي به من بگو من مجنون من دچار غزل تو سر سپرده عشق كدام ليلايي
حميد قاسمي
عطر ياد ياران
قربون لطف و صفاتون شهدا دل ما تنگه براتون شهدا قربون عهد و وفاتون شهدا سر و جون ما فداتون شهدا چقدر شلمچه تون صفا داره بوي عطر و خاك كربلا داره شما هم مثل حسين شهيد شديد اين روزا خيلي شما غريب شديد هر دلي كه عشق كربلا داره آرزوي ديدن شما داره اي شلمچه ، اي بهشت شهدا اي زمين لاله گون و با صفا خاك تو بوي خوش وفا مي ده بوي مظلومي لاله ها مي ده اي بهشت لاله هاي فاطمه سرنوشت لاله هاي فاطمه عشقتون سرشته شد با گل ما نمي ره ياد شما از دل ما عاشقان باوفا جاتون خالي شهدا، اي شهدا جاتون خالي
حسين كيواني
|